تبليغاتX
مرگ پایان کبوتر نیست
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درك هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناك آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ? خاك پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد می آید
در كوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر كم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از كنار درختان خیس میگذرد
مردی كه رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تكرار می كنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه میشود به آن كسی كه میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت كه او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در كوچه باد می آید
كلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر كسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یك قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اكنون دیگر
دیگر چگونه یك نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان كودكیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را كه سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد كرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود كه یكروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه كه در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش كه در ذهن پاكی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در كوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم كه دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 نگاه كن كه در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
كه از تمامی اوهام سرخ یك شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از میان شكلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سكوتهای میان كلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار كوه گذر داده ام
و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدی بود
كه از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی كه چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می كنی
و در كنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فكرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حركت پاهای مردمیست
كه همچنان كه ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نكردم ؟
مانند آن زمان كه مردی از كنار درختان خیس گذر می كرد...
چرا نگاه نكردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب كه من به درد رسیدم و نطفه شكل گرفت
آن شب كه من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب كه اصفهان پر از طنین كاشی آبی بود
و آن كسی كه نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآینه می دیدمش
كه مثل آینه پاكیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم كرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر كشید
چرا نگاه نكردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
كه دست های تو ویران خواهد شد
 و من نگاه نكردم
تا آن زمان كه پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن كوچك برخوردم
كه چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان كه در تحرك رانهایش می رفت
گویی بكارت رویای پرشكوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد
نگاه كن كه دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از كنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه ای كه رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تكرار میكنند
ــ سلام
ــ سلام
آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میكشید
من از كجا می آیم ؟
من از كجا می آیم ؟
كه این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاك مزارش تازه است
 مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی كه پلك های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
 و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج كه دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا كلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان كردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باكرگی بردند ؟
نگاه كن كه در اینجا
چگونه جان آن كسی كه با كلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
كه مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سكوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سكوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشكان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشكان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشكان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشكان در كارخانه میمیرد
این كیست این كسی كه روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
 با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها كوك میكند
این كیست این كسی كه بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این كیست این كسی كه تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یك زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین كاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم كه روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساكت متفكر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراك
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشكوك نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای كه باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی كه از كنار درختان خیس میگذرد
من از كجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میكنم
چرا كه ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یك شمع
راز منوری است كه آنرا
آن آخرین و آن كشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیكار
و دانه های زندانی
نگاه كن كه چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
كه زیر بارش یكریز برف مدفون شد
 سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میكنند
فواره های سبز ساقه های سبكبار
شكوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...
+ نوشته شده در  88/06/09ساعت 13:18  توسط .:تنها:.  | 

با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست
با ابرها و نفس دودهایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده ست
و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست
من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سایه ام را
با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
اینجا و انجا گذشتم
هر جا که من گفتم ، آمد
در کوچه پسکوچه های قدیمی
میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترک ، ترسا ، کلیمی
اغلب چو تب مهربان و صمیمی
میخانه های غم آلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنیهای گم گشته در دود
و پیخوانهای پر چرک و چربی
هر جا که من گفتم ، آمد
این گوشه آن گوشه ی شب
هر جا که من رفتم آمد
او دید من نیز دیدم
مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان می چمیدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان
حتی بگو باد دامان ایشان
می شد نهیبی که بی شک
انگار گردنده چرخ زمان را
این پیر پر حسرت بی امان را
از کار و گردش می انداخت ، مغلوب می کرد
و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند
نومیده و مرعوب می کرد
در چار چار زمستان

من دیدیم او نیز می دید
آن ژنده پوش جوان را که ناگاه
صرع دروغینش از پا درانداخت
یک چند نقش زمین بود
آنگاه
غلت دروغینش افکند در جوی
جویی که لای و لجنهای آن راستین بود
و آنگاه دیدیم با شرم و وحشت
خون ، راستی خون گلگون
خونی که از گوشه ی ابروی مرد
لای و لجن را به جای خدا و خداوند
آلوده ی وحشت و شرم می کرد
در جوی چون کفچه مار مهیبی
نفت غلیظ و سیاهی روانبود
می برد و می برد و می برد
آن پاره های جگر ، تکه های دلم را
وز چشم من دور می کرد و می خورد
مانند زنجیره ی کاروانهای کشتی
کاندر شفقها ،‌فلقها
در آبهای جنوبی
از شط به دریا خرامند و از دید گه دور گردند
دریا خوردشان و سمتور گردند
و نیز دیدیم با هم ، چگونه
جن از تن مرد آهسته بیرون می آمد
و آن رهروان را که یک لحظه می ایستادند
یا با نگاهی بر او می گذشتند
یا سکه ای بر زمین می نهادند
دیدیم و با هم شنیدیم
آن مرد کی را که می گفت و می رفت : این بازی اوست
و آن دیگیر را که می رفت و می گفت : این کار هر روزی اوست
دو لابه های سگی را سگی زرد
که جلد می رفت ،‌ می ایستاد و دوان بود
و لقمه ای پیش آن سگ می افکند
ناگه دهان دری باز چون لقمه او را فرو برد
ما هم شنیدیم کان بوی دلخواه گم شد
و آمد به جایش یکی بوی دشمن
و آنگاه دیدیم از آن سگ
خشم و خروش و هجویمی که گفتی
بر تیره شب چیره شد بامداد طلایی
اما نه ، سگ خشمگین مانده پایین
و بر درخت ست آن گربه ی تیره ی گل باقلایی
شب خسته بود از درنگ سیاهش
من سایه ام را به میخانه بردم
هی ریختم خورد ،‌ هی ریخت خوردم
خود را به آن لحظه ی عالی خوب و خالی سپردم
با هم شنیدیم و دیدیم
میخواره ها و سیه مستها را
و جامهایی که می خورد بر هم
و شیشه هایی که پر بود و می ماند خالی
و چشم ها را و حیرانی دستها را
دیدیم و با هم شنیدیم
آن مست شوریده سر را که آواز می خواند
و آن را که چون کودکان گریه می کرد
یا آنکه یک بیت مشهور و بد را
می خواند و هی باز می خواند
و آن یک که چون هق هق گریه قهقاه می زد
می گفت : ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بریده ست
آخر مگر نه ، مگر نه
در کوچه ی عاشقان گشته ام من ؟
و آنگاه خاموش می ماند یا آه می زد
با جرعه و جامهای پیاپی
من سایه ام را چو خود مست کردم
همراه آن لحظه های گریزان
از کوچه پسکوچه ها بازگشتم
با سایه ی خسته و مستم ، افتان و خیزان
مستیم ، مسیتم ، مستیم
مستیم و دانیم هستیم
ای همچو من بر زمین اوفتاده
برخیز ، شب دیر گاهست ، برخیز
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دست
دیگر نه پای و نه رفتار
تنها تویی با من ای خوبتر تکیه گاهم
چشمم ، چراغم ، پناهم
من بی تو از خود نشانی نبینم
تنهاتر از هر چه تنها
همداستانی نبینم
با من بمان ای تو خوب ، ای بیگانه
برخیز ، برخیز ، برخیز
با من بیا ای تو از خود گریزان
من بی تو گم می کنم راه خانه
با من سخن سر کن ای سکت پرفسانه
ایینه بی کرانه
می ترسم ای سایه می ترسم ای دوست
می پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کرده ست ؟
ایکاش می شد بدانیم
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده ست ؟
هشدار ای سایه ره تیره تر شد
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست ، اما
هشدار کاینسو کمینگاه وحشت
و آنسو هیولای هول است
وز هیچیک هیچ مهری نه بر ما
ای سایه ، ناگه دلم ریخت ، افسرد
ایکاش می شد بدانیم
نا گه کدامین ستاره فرومرد ؟

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 12:35  توسط .:تنها:.  | 

 هوا باراني بود خدا از هميشه به من نزديکتربود
 خدا اهسته در گوشم زمزمه کرد:
اي انسان تو گذر صادقانه را از ياد بردي
  حتي نگاه کردن به شبنم در يک صبح روحاني را فراموش کرده اي
اي انسان ملائکه بازگشت دوباره تو را به گوهر وجودي ات را چشم انتظارند
اين ها رو گفت و همه جا ساکت شد...........
من اين بار اشک ديدگان دنيوي ام را نابينا ساخته بود
ولي از هميشه بينا تر بوديم
با صدايي لرزان اما ملکوتي مانند هميشه فقط توانستم بگويم:
خدايا مرا ببخش!

 

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت 12:16  توسط .:تنها:.  | 

همه شب نالم چون نی
که غمی دارم،که غمی دارم
دل و جان بردی امّا
نشدی یارم یارم
چون بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی
چو کاروان رود،فغانم از زمین، بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم
فتادم از پا ز ناتوانی، اسیر عشقم، چنان که دانی
رهایی غم نمیتوانم

تو چاره ای کن که می توانی
گر ز دل بر آرم آهی
آتش از دلم ریزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود،فغانم از زمین، بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما، سوی کجا رفتی
تنها ماندم، تنها رفتی
به کجایی غمگسار من؟، فغان زار من بشنو باز آ، باز آ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو باز آ،
باز آ سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم
تنها رفتی

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت 15:59  توسط .:تنها:.  | 

آسمان آسمانه بيابان است
هفت پشت فرشتگان لرزيد از صداي شكستن بالت
مرگ در كوچه مي وزد امشب...

و امشب در شب آرزوها ، آرزو مي كنم كه هيچ كسي داغ غم از دست دادن عزيزانش رو نبينه چون ممكنه مثل ما چنان بشكنه كه حتي صداي شكستن دلش رو تا فرسنگها بشه شنيد . پرستوهاي سفر كرده را به خاطر بسپار چون روزي  زمان بازگشتشان فرا مي رسد ولي تو با دستان تهي فقط شرمسار از نگاهشان سر به زير افكنده اي ...

خدايا پرستوها را تنهايشان مگذار هرگز ...

گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد

شقایق هست اما تو نیستی

چه باید کرد؟

گفتي از پلك هاي خواب آلود دريا

بوي شب و سكوت و ستاره مي آيد

بوي شكوفه ي ساده دلواپسي هاي ....

 ابرك زخمي دير پاي من مظلومكم ...

چه ساده از بوي نارنج و ترنج و بابونه

چه ساده از هواي مرطوب اين سرزمين

گذشتي.....

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت 22:21  توسط .:تنها:.  | 

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بيشه‌ها
يه پری می‌آد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه
موی پريشون...

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
ته اون دره
اون‌جا که شبا
يکه و تنها
تک‌درخت بيد
شاد و پراميد
می‌کنه به ناز
دس‌شو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوه‌ش
سر يه شاخه‌ش
بشه آويزون...

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
از توی زندون
مث شب‌پره
با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار می‌کشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينه‌دار!
مستی يا هش‌يار
خوابی يا بيدار؟

*

مست ايم و هش‌يار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!

*

خرش يه شب
ماه می‌آد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد می‌شه خندون...

يه شب ماه می‌آد
يه شب ماه می‌آد
...

+ نوشته شده در  88/02/05ساعت 18:45  توسط .:تنها:.  | 

در به در هميشگي
كولي صد ساله منم
خاك تمام جاده هاست
جامه ی كهنه تنم
هزار راه رفته ام
هزار زخم خورده ام
تا تو مرا زنده كني
هزار بار مرده ام

شب از سرم گذشته بود
در شب من شعله زدي
براي تطهير تنم
صاعقه وار آمده اي

قلندرم قلندرم
گمشده ی در به درم
فرو تر از خاك زمين
از آسمان فراترم

قلندرانه سوختم
لب از گلايه دوختم
برهنگي خريدمو
خر قه ی تن فروختم
هوا شدي نفس شدم
تيشه زدي ريشه شدم
آب شدي عطش شدم
سنگ زدي شيشه شدم
قلندرم قلندرم
گم شده ی در به درم
فروتر از خاک زمین
از آسمان فراترم

تهی زقهر و کین شدم
برهنه چون زمین شدم
مرا تو خواستي اينچنين
ببين كه اينچنين شدم
سپرده ام تن به زمين
خون به رگ زمان شدم
سایه صفت در پی تو
راهی لامکان شدم

هیچ شدم تا که شوم
سایه ی تو وقت سفر
مرا به خویشتن بخوان
به باغ آیینه ببر

قلندرم قلندرم ...
+ نوشته شده در  87/06/02ساعت 13:18  توسط .:تنها:.  | 

در نوازش هاي باد ،
در گل لبخند دهقانان شاد ،
درسرود نرم رود ،
خون گرم زندگي جوشيده بود .

نوشخند مهر آب ،
آبشار آفتاب ،
در صفاي دشت من كوشيده بود .

شبنم آن دشت ، ازپاكيزگي ،
گوييا خورشيد را نوشيده بود !

روزگاران گشت و .... گشت :

داغ بر دل دارم از اين سرگذشت ،
داغ بر دل دارم از مردان دشت .

ياد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهرباني هاي باد
” ياد باد آن روزگاران ياد باد “

دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زان همه سرسبزي و شور و نشاط
سنگلاخي سرد بر جا مانده است !

آسمان از ابر غم پوشيده است ،
چشمه سار لاله ها خوشيده است ،

جاي گندم هاي سبز ،
جاي دهقانان شاد ،
خارهاي جانگزا جوشيده است !

بانگ بر مي دارم از دل :
- ” خون چكيد از شاخ گل ، باغ و بهاران را چه شد ؟
دوستي كي آخر آمد ، دوستداران را چه شد ؟‌“

سرد و سنگين ، كوه مي گويد جواب :
- خاك ، خون نوشيده است !

+ نوشته شده در  87/01/24ساعت 22:19  توسط .:تنها:.  | 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

+ نوشته شده در  87/01/04ساعت 19:3  توسط .:تنها:.  | 

   سفر به بلندای سخره سیمرغ

   زندگی،

   زیستن رازی ست بزرگ ،

   رازی که جریان دارد.

    زندگی ،

   یک روند و شدن دائمی ست.

    زندگی ، جاریست.

   زندگی ، با زندگی حاصل می شود،

   نه با نظریه پردازی پیرامون زندگی،

    زندگی،

   هم خودش زیباست و هم اسمش.

    هیچ کلمه ای به زیبایی و دقت کلمه "زندگی" ،

   برای معنای خود وضع نشده است.

    اگر به دنبال آن هستی که ،

   معنای زندگی را نه در زندگی،

   بلکه خارج از آن،

   در نظریات و فرضیات مرده و بسته بیابی،

   نه تنها معنای زندگی را ،

   بلکه خود زندگی را نیز از دست می دهی.

   زندگی را در زندگی ودر متن مرگ،

   که روی دیگر این سکه است ،

   باید معنا کرد.

    زندگی و مرگ ،

   هر دو،

   در جایی منتظر تو نیستند،

   آنها هم اکنون در تو اتفاق می افتند.

    این حادثه ها ،

   در قلب تو می تپند،

   با نفس تو به ریه هایت می روند

   و بیرون می آیند.

    بنابراین ،

   تو ، هم زندگی را در خود داری

   و هم مرگ را،

   پس معنای آنها را در خود جستجو کن.

    جستجوی معنای اینها،

   در خارج از وجود تو،

   کاری عبث و بی نتیجه است....

    تو چنان مسحور زندگی شده ای که

   مرگ را دوشادوش خود نمی بینی.

   مرگ تو نیز

   همراه زندگی تو می بالد و بزرگ می شود.

   همانطور که زندگی در طی شصت هفتاد سال

   به اوج خود می رسد.

    در همین نقطه اوج است که مرگ و زندگی،

   یکدیگر را ملاقات می کنند.

   آن ها همواره با هم حرکت می کنند و

   در اوج زندگی تو،

   به هم می رسندو

   یکی می شوند.

    آن هایی که می خواهند زندگی را بشناسند،

   باید مرگ را نیز بشناسند.

   آن هایی که مرگ را نمی شناسند ،

   زندگی را نیز نخواهند شناخت......

    زیرا مرگ نیمی از زندگی است.

   اگر از مرگ بترسی ،

   زندگی کاملی نخواهی داشت

   و همان زندگی ناقص تو نیز

   همواره در سایه مرگ خواهد بود.

   مرگ ، هر آن ممکن است بیاید.

   مرگ سرزده خواهد آمد

   و پیشاپیش یادداشتی برایت نخواهد فرستاد.

   مرگ میهمان سرزده است.

   بسیاری از آدمها

   از این میهمان سرزده می ترسند.....

    هر مرگی باید تو را به ساحتی ببرد.

   ساحت نهایی همه مرگها

   و زایشهای دوباره تو ،

   خداست.

   در خداست که تو آرام می گیری

   و از چرخه دغدغه ها،

   ترسها،

   و مرگهای مداوم،

   رها می شوی.

   دوست دارید از راز مرگ با خبر شوید.

   اما اگر این راز را در دل زندگی نیابید،

   پس چگونه آن را خواهید یافت؟

    مرگ در تو رشد می کند،

   نیازی نیست که به دنبال آن بگردی.

   فقط کافیست جویای قلب زندگی خود باشی.

   آن جاست که مرگ خود را نیز ملاقات می کنی،

   مرگی که سایه زندگی توست.

   تو نمیتوانی سایه را از خود بگیری،

   اما اگر صاحب سایه را در دستان خود بگیری،

   سایه را نیز گرفته ای.

    مرگ را نمی توان ادراک کرد.

   اغلب مردم با دروغ زندگی می کنند.

   آن ها هیچگاه از خود نپرسیده اندکه کیستند.

   آن ها هیچگاه در باره زندگی تامل نکرده اند.

   اما اگر این راز را در دل زندگی نیابید.

   پس چگونه آن را خواهید یافت.

    این جمله ها بار معنایی بسیاری در دل دارند:

   مرگ از بیرون نمی آید،

   مرگ در درون تو رشد میکند.

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 13:58  توسط .:تنها:.  | 

 

بهترين کدها و بهترين دانلودها در مينوس

}